روستای دهلران وفصل درو
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

کلور  بوی خستگی می داد

 

وسایه  کنار بوی هی جارو بیداد می آورد

  برزگران خسته در فریاد هیاری ها

تاول دستانشان را می کشتند.

 وغربت کشت های نرسیده را

نه داس می فهمید و نه برزگران!

تنها صدای زنگل بزهای تازه زاییده

 

اندک مرهمی بر دلشان می نهاد.

 

آه دلم گرفت!

 دلم گرفت از غربت بی داس های نو به دارآویخت شده          

 وکتری های سیاه و بی دسته

و چایی هایی که بوی دود و خاکستر می دادند

 وگندم های سیاه شده از هوس.

به راستی خاطرات کدامین روز نرسیده را بازگو می کنم ؟؟؟

کاش می دانستم !!!!!

 

داس نگاه مرگ بود بر ساقه های گندم

 

                       و

برزگران هراسناک ترین سایه های گندم

 

کاش کسی هم برای مرگ گندم ها چپی می زد.

 

 صدای بیداد می آید

 

 گمانم کسی بر مرگ ساقه های نورسیده می خواند

 

نگاه پینه بسته پیری بر دسته های داس

 

عرق های خشکیده برپیشانی برزگران!

 

گریه بی اختیار آسمان!

 

و بافه های خرمن شده!

 

و مادرم با پشتی زخم

 

از بافه های تنگ بسته

 

 که زیر لب زمزمه می کرد :           و هنوز هم خدایی هست