پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ :: ٥:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : علیداد مردانی نژاد

تو و هزاران عشق تو رسوم کهنه ایل تو وپیایل خو  خو تو وسوارون بی بدیل تو کور ی اشکست ها تو هل هلونک ها و تو و نوحه های محمدگماری تو وآن سالهای نداری تو وفصل خیش ودرو  تو صفای جا خرمنها تو آنهم جروقال ها  تو وصبر ایوب

کاش تحلو محمخون لب به سخن باز میکرد کاش تیشتر کش زبان داشت کاش وارگه فراقه بغض را می شکست افسوس که همه سکوت کرده اند و رازهای ایلت همچنان در سینه بازفت وشیمبار وچلو می کوه وبیرگان باقی ماند

تو ماندی و مامن همه شدی  تو یکرنگ و استوارماندی

خاطره ساختی ازهمه چیز تو ماندی و سیلا صفی ماند  ماندی چشمه کنکر ماند  تو ماندی وارگه کرصفرمارزده هم ماند و مازه ماشین شاد شد

همه را پابند خودت کردی و خاکت دامن همه را گرفت

تو سنگ زیرین آسیاب شدی تو سختی کشیدی وهیچ نگفتی

نشدی خانه جغد وبه مار هم خانه ندادی

تو لایق تمام خوبی هایی

تو ماهی وتو خورشیدی وستاره ای تو ای بلند زادگاه من

تو ای بروبوم آزادگان تورامن دوست میدارم

بی یاد تو ای زادگاه دمی نخواهم زیست



موضوع مطلب :