یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : علیداد مردانی نژاد

ولم کردی خیلی گریوستم بـه دینت      دل پرخین به ره وستم به دینت

نه ورگشتی کنی پشت سرت سیل    که چندی پاپتی گشتم به دینت

ویرانه  به  ویرانه  چسان آباد خواهد شد

پدری در عزای پسر تکیه بر دیوار

آه سوزانش دامن که را خواهد گرفت

ای خوبتر از خوب

کاش ندیده بودمت

خاطرات کودکیت سخت آزارم میدهد رفتی و کلامی از این کوچ نگفتی این چه کوچی بود 

این همه سر بر شانه پدر گذاشتی به امیدی که روزی هم شانه های تو معبد آرامش باشند

روزگار را  بین همه دست دردست هم به ستیز ما

رفتی حالا ما مانده ایم ودنیای غرور شکسته

ما مانده ایم ودریای غم

رفتی  تا نهایت دوری رفتی  در مامن مهربانترین مرد دنیا

در همسایگی پدربزرگ

شاید دلتنگی هاداشتی وحالا دیگر......

حالادیگر قصه فرزاد تلخ است  پر درد است تا کجا  خواهد برد

مثل یک سایه هر لحظه دور ودور تر میشود ومارا درحسرت یک آرزوی  قبلی

روزگار رابین چشمهای منتظر بر در که شاید بیایی

دیگر دراین خانه دل را بی تو توان ماندن نیست وچشم ها تحمل نگاه بردیوار

که من تمام شادی را باچشم تو گریستم

یادش همیشه زنده باد وخدایش بیامرزد

 

 



موضوع مطلب :