غم نهفته در سینه ایل در آواز حنجره توشکفت

باوینه های دشت شیمبار چون پولکی بر لچک در صدای

اهورایی تو به رقص آمدند

نو عروسی که جهازش را بر چل سیاه چادر گذاشتی هنوز در

نبودت سوگینه می خواند

تی به رهت تو مانده ایلی بی خواب اما پر از امید

آسان ترین راه ساده ترین کلامت بود

شور بختی بین که دیگر تاراز صدایی نخواهد شنید

ومن در عجبم که ایل بی آواز ت به کجا خواهد کوچید



موضوع مطلب :